منوچهر خان حكيم
156
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
[ جنگ عبد الحميد با ديو زرّينتن ] چون به كنار جزيره رسيدند ، شهزاده و برق از كشتى بيرون آمدند . شهزاده رو به كشتيبان كرد و گفت : چون نعرهء اول مرا بشنوى بدان كه ديو را ديدهام ، و چون نعرهء دوم را شنيدى بدان كه با ديو در جنگم و نعرهء سوم را اگر شنيدى بدان كه ديو را بستهام . اگر نعرهء سوم را نشنيدى بدان كه ديو مرا بسته است ، تو براى خود لنگر را كشيده برو . اين بگفت و قدم به درون جزيره نهاد تا به پاى تختگاه آمد ، آواز كسى را شنيد . بعد از آن لحظه آواز مطلوب خود و عمّهاش مريم بانو و مهرانگيز را شنيد . درپى آواز ايشان روان شد ناگاه تالار ديو را ديد كه بر بالاى درختى واقع است ، كه ايشان در آن تالار نشسته شكوهء ايّام مىكنند با يكديگر . شهزاده را درد در دل پيچيده ، كمند انداخته هردو را از آنجا به زير آورد و با يكديگر نشسته ، شروع در همزبانى كردند . ناگاه صداى رعدآساى زرّين تن حرامزاده در گوش ايشان رسيد . آن ملعون ديد كه مطلوبها را از فراز تالار به زير آوردهاند و هردو در پهلوى عبد الحميد نشستهاند . فرياد بركشيد كه : اى نبيرهء اسكندر ! تو را چه حّد آن است كه مطلوبها را از تالار فرود آورى ؟ ! همين لحظه دانم چه بر سرت بايد آورد . اين بگفت و بر جانب شهزاده روان شد . عبد الحميد نيز به طرف ديو روان شد و نعرهاى زده ، با ديو دست در گريبان شد . نعرهء ديگر هم كرده بعد از اندك تلاشى فرو نشست ، هردو ران ديو را گرفته و قدّ و قامت آن حرامزاده را از زمين بركند و بر بالاى سر برده ؛ چنان بر زمين زد كه از پى سر تا پاشنهء پا بر زمين نقش بست . شهزاده نعرهء سيّم را نيز كرده ، بر سينهء او نشست . اما آن دو نازنين تماشاى قوّت بازوى شهزاده مىكردند . پس عبد الحميد خنجر تيز يمانى را از غلاف كشيد و بر حلق ديو نهاد كه آن حرامزاده شروع در عجز كرد كه : اى شهزاده ! اين دفعه نيز در حق من مروّت كن كه من هردو شاخ خود را به تو دهم . پس ، از آنجا كه همّت شهزاده بود ديو را بخشيد و او را بسته ، پالهنگ در گردن او انداخت . در اين اثنا كشتيبانان رسيدند و گفتند : آفرين به قوّت بازوى تو باد اى شهزاده ! او را هلاك كن كه حرامزادهء بدى است ؛ از زنده بودنش به جز از خطر نتيجهء ديگر ندارد . در آن وقت آن